پايداري نهاد قدرت و سياست درغرب و تزلزل آن در شرق
ماندگاريتان، نوشجانتان
نسرين تخيري: از 250 سال پيش كه انقلاب كبير فرانسه روي داد و سيستم حكومتي جمهوري كه مبتني بر اقتصاد آزاد بود در بلوك غرب نهادينه شد، اين سيستم دستاندازهاي زيادي را از سر گذرانده اما چارچوب كلي اقتصادي و سياسي خود را حفظ كرده است. اين در حالي است كه در كشورهاي موسوم به درحال توسعه هر چند سال شاهد تغييرات بنيادين سياسي و اقتصادي هستيم. اين روزها نسل ما شاهد زنده يكي از دورانهاي بحراني جهان در شرق و غرب است و شايد با مشاهده غيرمغرضانه اتفاقات بتواند يكي از دلايل آن ماندگاري و اين تزلزل را تا حدودي دريابد.
اكنون حكومتها و قدرتهاي 2 قطب جهان دلمشغول و دلنگران گرفتاريهاي بسيار جدياي هستند كه در يك سال گذشته دست از سرشان برنداشته است. يكي قدرتهاي حاكم در منطقه خاورميانه و عربي كه جنبش دمكراسيخواهانه موسوم به بهار عربي، پايه و بنشان را جنبانده و ديگري قدرتهاي غربي كه دلنگران بحران اقتصادي فزاينده هر روز در پي راهكاري جديد براي غلبه بر اين بحران دستوپا ميزنند. سرانجامِ درازمدت هيچ يك هنوز مشخص نيست و نميشود گفت جهان پس از عبور از اين دو تندباد آيا به شكل سابق خود باقي خواهد ماند يا نه؟ اما آنچه اكنون قابل رويت و روايت است نوع مواجهه اين دو قطب جهان با بحراني است كه پايههاي قدرت و حاكميت آنها را لرزانده است و ميتوان بسا درس ها از آن آموخت و تا حدودي فهميد كه چرا سيستم قدرت در جهان غرب ماندگاري بيشتر و طولانيمدتتري نسبت به شرق دارد؟
سيلويو برلوسكوني و جرج پاپاندرئو با استعفا از قدرت كناره گرفتند تا ايتاليا و يونان و در نهايت اتحاديه اروپا و سيستم حاكم بر آن نجات يابند. اين دو اما مجبور نشدند از سياست كناره بگيرند و يا مجبور به فرار از سرزمينشان نشدند. چون نگذاشتند تضاد مردم با آنها به نقطه آشتيناپذير برسد. معمر قذافي در ليبي آنقدر نرفت تا با انقلاب، جنگ داخلي و تهاجم ناتو به ليبي و تحميل هزينههاي گزاف به كشورش عاقبت با سرانجامي تلخ نه تنها از صحنه سياسي كشورش كه از صحنه زندگي حذف شد. علي عبدالله صالح در يمن و بشار اسد در سوريه هم پا در راه قذافي گذاشتند و با اصرار بر ماندن در راس قدرت هر روز سرنوشت خود و كشورشان را بيشتر با او و ليبي ويران گره ميزنند. شايد تنها حسني مبارك در مصر و زينالعابدين بنعلی در تونس بودند كه حاضر شدند با صرف هزينههاي كمتري دست از قدرت بشويند ولي آنهم آنچنان ديركه يكي زنداننشين مصر شد و ديگري مجبور به گريز از كشورش.
اينگونه مواجهه با قدرت كه در يكي فرد در خدمت سيستم است و اگر منافع ملي و سيستم سياسي كشورش در خطر باشد كنار گذاشته ميشود يا كنار ميرود و در ديگري منافع ملي، كشور و سيستم حاكم بر آن در خدمت يك فرد است و اگر قدرتاش به خطر بيافتد همه سيستم و كشور را فداي ماندگاري خود ميكند شايد يكي از كليدهاي ماجراي ماندگاري يا تزلزل و در نهايت نابودي سيستم سياسي كشورها است. سيستمي كه نهاد قدرت و سياست را وراي فرد ميبيند و سيستمي كه فرد را نماد و عين قدرت ميبيند در هنگامه بحران تصميمهايي ميگيرند كه سرانجام نهايي آنها را تعين ميبخشد و شايد همين است كه سيستمهاي عقبمانده يكي از پس ديگري خود را به ورطه هلاكت ميكشند. اما غرب با همه نقدهايي كه بر سيستم قدرت سياسي و اقتصادي آن وارد است و بسياري از آنها هم شايد برحق، از حدود 250 سال پيش يعني پس از انقلاب كبير فرانسه تاكنون توانسته با اصلاح خود و توزيع و جابجايي قدرت فرازونشيبهاي زيادي را تحمل كند و ماندگارياش را در چنين هنگامههايي تضمين كند. اين ماندگاري نتيجه اصلاح خود است پس نوشجان ماندگاران.
ماندگاريتان، نوشجانتان
نسرين تخيري: از 250 سال پيش كه انقلاب كبير فرانسه روي داد و سيستم حكومتي جمهوري كه مبتني بر اقتصاد آزاد بود در بلوك غرب نهادينه شد، اين سيستم دستاندازهاي زيادي را از سر گذرانده اما چارچوب كلي اقتصادي و سياسي خود را حفظ كرده است. اين در حالي است كه در كشورهاي موسوم به درحال توسعه هر چند سال شاهد تغييرات بنيادين سياسي و اقتصادي هستيم. اين روزها نسل ما شاهد زنده يكي از دورانهاي بحراني جهان در شرق و غرب است و شايد با مشاهده غيرمغرضانه اتفاقات بتواند يكي از دلايل آن ماندگاري و اين تزلزل را تا حدودي دريابد.
اكنون حكومتها و قدرتهاي 2 قطب جهان دلمشغول و دلنگران گرفتاريهاي بسيار جدياي هستند كه در يك سال گذشته دست از سرشان برنداشته است. يكي قدرتهاي حاكم در منطقه خاورميانه و عربي كه جنبش دمكراسيخواهانه موسوم به بهار عربي، پايه و بنشان را جنبانده و ديگري قدرتهاي غربي كه دلنگران بحران اقتصادي فزاينده هر روز در پي راهكاري جديد براي غلبه بر اين بحران دستوپا ميزنند. سرانجامِ درازمدت هيچ يك هنوز مشخص نيست و نميشود گفت جهان پس از عبور از اين دو تندباد آيا به شكل سابق خود باقي خواهد ماند يا نه؟ اما آنچه اكنون قابل رويت و روايت است نوع مواجهه اين دو قطب جهان با بحراني است كه پايههاي قدرت و حاكميت آنها را لرزانده است و ميتوان بسا درس ها از آن آموخت و تا حدودي فهميد كه چرا سيستم قدرت در جهان غرب ماندگاري بيشتر و طولانيمدتتري نسبت به شرق دارد؟
سيلويو برلوسكوني و جرج پاپاندرئو با استعفا از قدرت كناره گرفتند تا ايتاليا و يونان و در نهايت اتحاديه اروپا و سيستم حاكم بر آن نجات يابند. اين دو اما مجبور نشدند از سياست كناره بگيرند و يا مجبور به فرار از سرزمينشان نشدند. چون نگذاشتند تضاد مردم با آنها به نقطه آشتيناپذير برسد. معمر قذافي در ليبي آنقدر نرفت تا با انقلاب، جنگ داخلي و تهاجم ناتو به ليبي و تحميل هزينههاي گزاف به كشورش عاقبت با سرانجامي تلخ نه تنها از صحنه سياسي كشورش كه از صحنه زندگي حذف شد. علي عبدالله صالح در يمن و بشار اسد در سوريه هم پا در راه قذافي گذاشتند و با اصرار بر ماندن در راس قدرت هر روز سرنوشت خود و كشورشان را بيشتر با او و ليبي ويران گره ميزنند. شايد تنها حسني مبارك در مصر و زينالعابدين بنعلی در تونس بودند كه حاضر شدند با صرف هزينههاي كمتري دست از قدرت بشويند ولي آنهم آنچنان ديركه يكي زنداننشين مصر شد و ديگري مجبور به گريز از كشورش.
اينگونه مواجهه با قدرت كه در يكي فرد در خدمت سيستم است و اگر منافع ملي و سيستم سياسي كشورش در خطر باشد كنار گذاشته ميشود يا كنار ميرود و در ديگري منافع ملي، كشور و سيستم حاكم بر آن در خدمت يك فرد است و اگر قدرتاش به خطر بيافتد همه سيستم و كشور را فداي ماندگاري خود ميكند شايد يكي از كليدهاي ماجراي ماندگاري يا تزلزل و در نهايت نابودي سيستم سياسي كشورها است. سيستمي كه نهاد قدرت و سياست را وراي فرد ميبيند و سيستمي كه فرد را نماد و عين قدرت ميبيند در هنگامه بحران تصميمهايي ميگيرند كه سرانجام نهايي آنها را تعين ميبخشد و شايد همين است كه سيستمهاي عقبمانده يكي از پس ديگري خود را به ورطه هلاكت ميكشند. اما غرب با همه نقدهايي كه بر سيستم قدرت سياسي و اقتصادي آن وارد است و بسياري از آنها هم شايد برحق، از حدود 250 سال پيش يعني پس از انقلاب كبير فرانسه تاكنون توانسته با اصلاح خود و توزيع و جابجايي قدرت فرازونشيبهاي زيادي را تحمل كند و ماندگارياش را در چنين هنگامههايي تضمين كند. اين ماندگاري نتيجه اصلاح خود است پس نوشجان ماندگاران.
آنچه که مسلمه برای سران مملکت ما چیزی جز منافع شخصی باقی نمانده است. آنان به چیزی به نام وطن، منافع ملی و این مقولات بهایی نمی دهند. سالهاست باور دارم که نه تنها سردمدارن که مردم نیز دیگر، با نام وطن و وطن دوستی و منافع عمومی و حرکتهای گروهی قرابتی ندارند. همه چیز در فضایی از هم گسیخته و انفرادی در حال شکل گیری است. آنان که توانستند ره غربت پیش گرفتند و آنان که نتوانستند، در همان ایران جزیره تنهایی خویش را بر پا کردند و تنها به رونق جزیره خویش مشغولند و این در مورد آنان که در راس امور هستند نیز صدق می کند. حال اگر پای برکناری پیش بیاید، یعنی ترک آن جزیره شخصی که تنها برای خود ساخته شده و این یعنی حذف همه چیز. پس رهایش نمی کند، تن به اصلاح نمی دهد، تن به برکناری نمی دهد، یا می مانم، یا جزیره ام را با خود می برم...بعضی وقتها فکر می کنم برای آقا زاده ها منافع ملی چه معنایی دارد؟؟؟ هیچ...
پاسخ دادنحذف